زنجفیل

من برخی از اولین خاطرات را بوضوح بخاطر می اورم. مثلا انگار همین دیروز بود که رفته بودیم خانه خاله و پسرخاله ها که از مدرسه بازگشته بودن کلوچه خشکی که بعنوان طرح تغذیه دوران شاهنشاهی در زنگ تفریح داده بودند را آورده بودند خانه که کنار هم بخورند، آنقدر سفت و خشک بود که در هاون کوبیدن و به هرکسی تکه ای رسید. خشکتر از نان خشک بود ولی طعم و مزه ای خاص داشت. فک کردم خراب شده، تردیدم را در سق زدن دیدن خندیدن و گفتن طعم زنجفیله

من حتی به وضوح بخاطر می اورم که دم دمهای غروب بود. لامپ چهل واتی نور زرد رنگ کم جونش را می پراکند. و....

سالهاست که دیگر هم را ندیده ایم. شاید برکت همان کلوچه خشک از سفره مان رفته

/ 6 نظر / 11 بازدید
باغ فردا

سلام .مزه کودکی میداد نه ؟

مینو

سلام چقدر دلم برای دوران مدرسه تنگ شده،برای همه طعم های اصیل و رابطه های بی غل و غش .

لي لي يت

شكر براي بودنت همنسل عزيزم امروز فقط اومدم بخاطر وجود گل دخترتون تبريك بگم ... چراغ خونه ات هميشه روشن برادر ...

صنم

سلام خوشحالم که می بینم مینویسید من هم با یه آدرس جدید برگشتم وبلاگستان روزگارتون سرشار از برکت

صنم

اولین سوتی هم دادم! آدرس کامنت قبلی اشتباهه[خنده]

رها

پس کامنت من کو؟![ابرو]